|
مادر عزیزم!
بگذار از ندیدنت برایت بگویم از اینکه هنوز یادهایت را تبسم میکنم و میخندم مهتاب را برای دوباره دیدنت در امتداد خطوط متقاطع که انجام راه راه بارانیست واژه های پائیزی را عقب میزنم واژه هائیکه یگانه دوست های تنهای من اند واژه های به تو رسیدن را برایم انتظار میکشند و میگیریند با تو نبودنم را
کجاست آن گل آدم کنار من باشد نگاه محرم این روزگار من باشد منی که غرق در این روزگار نامردم منی که هیچ نمیدم بهار من باشد لبالب از خودم و این زمانه دلگیرم زمانه ی که برای قمار من باشد به دار میدهم این بار این نفس ها را نفس که نه در اختیار من باشد
زیبا بیا به عمق دلم سر بزن برو بسیار ساده از سر دل در بزن برو اینجا بنام عشق کسی خانه کرده است تنها بگو سلام و پرپر بزن برو *** از بس كه دلم به ديدنت دق شده است حرف دهنم شريك حق حق شده است حرف دهنم تويي فرشته ام، رؤيايم قران خداي كه به عاشق شده است *** ميخواهم كوه دردم را به كوهي قصه كنم و بادها بدون مرز قاصدك باشند *** و چشمهايم خشكيده روديست كه هر روز قدم هايت ورق ميزد وتو ميخندي اشكهايم را
عزیزان دل ! اینبار سلام نه،... . بده زیبا! لبانت را ببوسم وجانم رابه همراهت بپوشم نگو زشت اس گناه داره نمیشه بهشتت میبرم زبیا! به دوشم آندم که تو در نگاه من میرویی روح از تن من تو کاملاً می شویی یک لحظه من از خودم به تو،گم میشم تا خنده کنان،سلامتی؟ می گویی ************** تنم را به دست آفتاب هدیه میدهم من از نسل سردم نسل درد نسل بی زبانی و چشمهایم بی معنی شده است آفتاب بسیار نامرد است من خشک شده ام سرد
باز آمدي غزل كه مرا خر كني بري تقويم را ورق بزني سر كني بري باز آمدي كه خنده كنم در مقابلت بي آنكه حرفهاي مه باور كني بري خط خط كني به هر چه كه ميخواهم از دلت مغزم كه تازه باز شده جر كني بري دست از سرم بكش به خدا دوست دارمت آيا اجازه هست كه باور كني بري؟
عزیز دل سلام! امید که خوب باشی مرابگذار تنها تر، بمیرم بدون باهمی آخر، بمیرم فقط یکبار سر تا سر بمیرم ************ تمام زندگی ام دانه دانه ضرب صفر وهر قدر که نفس میکشم، روانه ضرب صفر به هر طریق که لبخند میدهم چشمی را همش دروغ و فریب است، یانه ضرب صفر و حال من به خودم آمدم و میدانم که بار بار زندگی ام احمقانه ضرب صفر اگر بگم که نفس روبه روی ناکامیست دقیق گفته ام به خدا صادقانه، ضرب صفر
عزیزای دل باز هم سلام ... وهر روز من از دیروز بدتر تمام کرده این دنیا، آخر و هربار که من پرواز کردم شکسته بالهایم را سراسر ****************** لبانم خنده راگم کرده اینجا غبارغم تراکم کرده اینجا من ویک مثنوی آواز خاموش دودریاغم تلاتم کرده اینجا
|
درباره من![]()
درست روز چهارم ماه سرطان سال( هزاروسیصدوشصت وهفت )هجری برای اولین بار درین کویر پر از خاک بدون اینکه بخواهم سروده شدم درست یادم است شش ساله بودم که پدرم مرا به مسجد برای خواندن و به دوکان پسر کاکایم برای آموختن میکانیکی فرستاد هنوز یازده ساله نشده بودم که مسافر کشور ایران شدم در مدت چهار سال در این کشور درو از تحصيل پر از کار فزیکی شدم و همین که دوباره به کشور خوانده شدم شامل شاگردان مکتب و دستانم مصروف تصويركردن تارهاشد در همین جریان به نوشتن رو آوردم که بعد ها یعنی در حدود ماه جوزاي سال ( هزاروسیصدوهشتادوپنج ) به اينسو لبخندوياخاكستر آنرا برباد ميدهم .
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1390شهریور 1390 اسفند 1389 مهر 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 پیوندها
پایگاه تخصصی قرائت قرآن کریم
دوستی |